خانه | سعدی | مواعظ | قطعات

قطعات

شمارهٔ ۲۲۴

ای که گر هر سر موییت زبانی دارد شکر یک نعمت از انعام خدایی نکنی حق چندین کرم و رحمت و رأفت شرطست که به جای آوری و سست وفایی نکنی پادشاهیت میسر نشود روز به خلق تا به شب بر در معبود گدایی نکنی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۲۱

نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا که التفات نکردند به روی اهل معانی پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپی که ناگهت به زمین برزند چنانکه نمانی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۱۵

نظر کردم به چشم رای و تدبیر ندیدم به ز خاموشی خصالی نگویم لب ببند و دیده بر دوز ولیکن هر مقامی را مقالی زمانی درس علم و بحث تنزیل که باشد نفس انسان را کمالی زمانی شعر و شطرنج و حکایت که خاطر را بود دفع ملالی خدایست آنکه ذات بی‌نظیرش نگردد هرگز از حالی به حالی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۱۶

بی‌هنر را دیدن صاحب هنر نیش بر جان می‌زند چون کژدمی هر که نامردم بود عذرش بنه گر به چشمش درنیاید مردمی راست می‌خواهی به چشم خارپشت خار پشتی خوشترست از قاقمی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۱۱

دوش در سلک صحبتی بودم گوش و چشمم به مطرب و ساقی پایمال معاشرت کردم هر چه سالوس بود و زراقی گفتم ای دل قرار گیر اکنون که همین بود حد مشتاقی دیگر از بامداد می‌بینم طلب نفس همچنان باقی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۰۸

هر کجا خط مشکلی بکشند جهد کن تا برون خط باشی چون غلط بشنوی شتاب مکن تا نباید که خود غلط باشی خامشی محترم به کنج ادب به که گویندهٔ سقط باشی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۰۵

شنیده‌ام که فقیهی به دشتوانی گفقت که هیچ خربزه داری رسیده؟ گفت آری ازین طرف دو به دانگی گر اختیار کنی وزان چهار به دانگی قیاس کن باری سؤال کرد که چندین تفاوت از پی چیست که فرق نیست میان دو جنس بسیاری بگفت از اینچه تو بینی حلال ملک منست نیامدست به دستم به وجه آزاری وزان دگر پسرانم …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۹۹

نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشد همه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی گرگ اگر نیز گنهکار نباشد به حقیقت جای آنست که گویند که یوسف تو دریدی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۰۱

دامن جامه که در خار مغیلان بگرفت گر تو خواهی که به تندی برهانی بدری یار مغلوب که در چنگ بداندیش افتاد یاری آنست که نرمی کنی و لابه‌گری ور به سختی و درشتی پی او خوای بود تو از ان دشمن خونخواره ستمکارتری کو هنوز از تن مسکین سر مویی نازرد تو به نادانی تعجیل سرش را ببری

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۹۶

مرا گر صاحب دیوان اعلی چرا گوید به خدمت می‌نیایی چو می‌دانم قصور پایهٔ خویش خلاف عقل باشد خودنمایی بای فضیله أسعی الیکم و کل الصید فی جوف الفراء

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۹۸

رحم الله معشر الماضین که به مردی قدم سپردندی راحت جان بندگان خدای راحت جان خود شمردندی کاش آنان چو زنده می‌نشوند باری این ناکسان بمردندی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۹۴

طبیبی را حکایت کرد پیری که می‌گردد سرم چون آسیایی نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی نه دستی ماند جهدم را نه پایی نه دیدن می‌توانم بی‌تأمل نه رفتن می‌توانم بی‌عصایی روان دردمندم را ببندیش اگر دستت دهد تدبیر و رایی وگر دانی که چشمم را بسازد بساز از بهر چشمم توتیایی ندیدم در جهان چون خاک شیراز وزین …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۸۹

تا تو فرمان نبری خلق به فرمان نروند هرگزش نیک نباشد بد نیکی فرمای ملک و دولت را تدبیر بقا دانی چیست کو به فرمان تو باشد تو به فرمان خدای

بیشتر بخوانید »