خانه | سعدی | مواعظ | غزلیات

غزلیات

غزل ۶۵

مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی عقابان می‌درد چنگال باز آهنین پنجه تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد اگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی گرت با ما خوش افتادست چون ما لاابالی شو نه یاران مست برخیزند و تو …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳ – این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی است:

بربود دلم در چمنی سرو روانی زرین کمری ، سیمبری، موی میانی خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینی یاقوت لبی، سنگ دلی، تنگ دهانی عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی جم مرتبه‌ای، تاج وری، شاه نشانی شنگی، شکرینی، چو شکر در دل خلقی شوخی، نمکینی، چو نمک شور جهانی جادو فکنی، عشوه گری، فتنه پرستی آسیب دلی، رنج تنی، آفت …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۴

یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی علم از دوش بنه ور عسلی فرماید شرط آزادگی آنست که بر دوش کنی راه دانا دگر و مذهب عاشق دگرست ای خردمند که عیب من …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز دیگرش چاره نماند …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۰

هر روز باد می‌برد از بوستان گلی مجروح می‌کند دل مسکین بلبلی مألوف را به صحبت ابنای روزگار بر جور روزگار بباید تحملی کاین باز مرگ هر که سر از بیضه برکند همچون کبوترش بدراند به چنگلی ای دوست دل منه که درین تنگنای خاک ناممکن است عافیتی بی‌تزلزلی روییست ماه پیکر و موییست مشکبوی هر لاله‌ای که می‌دمد از …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۱

پاکیزه روی را که بود پاکدامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی گر شهوت از خیال دماغت به در رود شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی ذوق سماع مجلس انست به گوش دل وقتی رسد که گوش طبیعت بیا کنی بسیار برنیاید، شهوت پرست را کش دوستی شود متبدل به دشمنی خواهی که پای بسته نگردی به دام …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۲

اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس، لذت نخوانی هزاران در از خلق بر خود ببندی گرت باز باشد دری آسمانی سفرهای علوی کند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش پرانی ولیکن تو را صبر عنقا نباشد که در دام شهوت به گنجشک مانی ز صورت پرستیدنت می‌هراسم که تا زنده‌ای ره به معنی ندانی گر از باغ …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی زهدت به چه کار آید، گر راندهٔ درگاهی؟ کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی بیچارهٔ توفیقند، هم صالح و هم طالح درماندهٔ تقدیرند، هم عارف و هم عامی جهدت نکند آزاد، ای صید …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان در میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای هیچ نقاشت نمی‌بیند که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸

چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری گرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری به ره بهشت فردا، نتوان شدن ز محشر مگر از دیار دنیا، که سر دو راه داری همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری ره طالبان مردان، کرمست و لطف و احسان تو خود از …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۴

ای به باد هوس درافتاده بادت اندر سرست یا باده یکقدم بر خلاف نفس بنه در خیال خدای ننهاده راه گم کرده از طریق صلاح در بیابان غفلت افتاده خود به یک بار از تو بستاند چرخ انصافهای ناداده رنج‌بردار دیو نفس مباش در هوای بت ای پریزاده دیدی این روزگار سفله نواز چون گرفت از تو جان آزاده چون …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۵

شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانه ز عشرت می‌پرستان را، منور بود کاشانه ز خلوتگاه ربانی، وثاقی در سرای دل که تا قصر دماغ ایمن بود ز آواز بیگانه چو ساقی در شراب آمد، به نوشانوش در مجلس به نافرزانگی گفتند کاول مرد فرزانه به تندی گفتم آری من، شراب از مجلسی خوردم که من پیرامن شمعش، نیارد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۲

خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان بنه گر همتی داری، سری در پای درویشان گرت آیینه‌ای باید، که نور حق در او بینی نبینی در همه عالم، مگر سیمای درویشان قبا بر قد سلطانان، چنان زیبا نمی‌آید که این خلقان گردآلوده را، بالای درویشان به مأوی سر فرود آرند، درویشان معاذلله وگر خود جنت‌المأوی بود مأوای درویشان وگر خواهند درویشان، …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۳

عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختن پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست بر بساط نرد درد اول ندب جان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۸

خداوندی چنین بخشنده داریم که با چندین گنه امیدواریم که بگشاید دری کایزد ببندد بیا تا هم بدین درگه بزاریم خدایا گر بخوانی ور برانی جز انعامت دری دیگر نداریم سرافرازیم اگر بر بنده بخشی وگرنه از گنه سر برنیاریم ز مشتی خاک ما را آفریدی چگونه شکر این نعمت گزاریم تو بخشیدی روان و عقل و ایمان وگرنه ما …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۹

تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌دران که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست ظاهر آنست که از تیر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۰

برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم بی‌مغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا کنیم دارالفنا کرای مرمت نمی‌کند بشتاب تا عمارت دارالبقا کنیم دارالشفای توبه نبستست در هنوز تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم روی از خدا به هر چه کنی شرک خالصست توحید محض کز همه …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۱

برخیز تا طریق تکلف رها کنیم دکان معرفت به دو جو بر بها کنیم گر دیگر آن نگار قبا پوش بگذرد ما نیز جامه‌های تصوف قبا کنیم هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم آن کو به غیر سابقه چندین نواخت کرد ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم سعدی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴

باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم بس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم ای که در دنیا نرفتی بر صراط مستقیم در قیامت بر صراطت جای تشویشست و بیم قلب زر اندوده نستانند در بازار حشر خالصی باید که بیرون آید از آتش سلیم عیبت از بیگانه پوشیدست و می‌بیند بصیر فعلت از همسایه پنهانست و …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵

ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم سایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکنده‌ایم گر به طوفان می‌سپارد یا به ساحل می‌برد دل به دریا و سپر بر روی آب افکنده‌ایم محتسب گر فاسقان را نهی منکر می‌کند گو بیا کز روی مستوری نقاب افکنده‌ایم عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده‌ایم شاهد اندر رقص و افیون در …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست ما به قلاشی و رندی در …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۷

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۱

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شد چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم دیو …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۲

بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم نفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم بس که بودم چون گل و نرگس دو روی و شوخ چشم باز یکچندی زبان در کام چون سوسن کشم بس که دنیا را کمر بستم چو مور دانه کش مدتی چون موریانه روی در آهن کشم روح پاکم چند باشم منزوی در …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳

در میان صومعه سالوس پر دعوی منم خرقه‌پوش جو فروش خالی از معنی منم بت‌پرست صورتی در خانهٔ مکر و حیل با منات و با سواع و لات و با عزی منم می‌زنم لاف از رجولیت ز بیشرمی ولیک نفس خود را کرده فاجر چون زن چنگی منم زیر این دلق کهن فرعون وقتم بیریا می‌کنم دعوی که بر طور …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۸

ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد با نفس خود کند به مراد و هوای خویش از دست دیگران چه شکایت کند کسی سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش دزد از جفای شحنه چه فریاد می‌کند گو گردنت نمی‌زند الا جفای خویش خونت …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۹

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست می‌دهد نفسی موجب فراغ کاین سیل متفق بکند روزی این درخت وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت بلبل ضرورتست که نوبت دهد به زاغ بس مالکان باغ که دوران روزگار کردست خاکشان گل دیوارهای باغ فردا شنیده‌ای که بود داغ …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۰

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست شهوت آتشگاه جانست و هوا زنار دل آخر ای آیینه جوهر، دیده‌ای بر خود گمار صورت حق چند پوشی در پس زنگار دل این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملک نگذرد تا صورت دیوست بر دیوار دل ملک …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۴

گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکن‌اند در او باش برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش به چشم کوته اغیار درنمی‌آیند مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش کرم کنند و نبینند بر کسی منت …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۵

هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش تکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش کی بود جای ملک در خانهٔ صورت پرست رو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع نیست سجده کایزد را بود گو سجده گه بتخانه باش گر مرید صورتی در صومعه زنار …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۶

گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش بز نیم در آخور قسمت، گیاهی گو مرو سگ نیم بر خوانچهٔ رزق استخوانی گو مباش گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم گرد هر در می‌نگردم استخوانی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۷

صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش گوی خیری که توانی ببر از میدانش چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر حاصل آنست که دایم نبود دورانش آن خدایست تعالی، ملک الملک قدیم که تغییر نکند ملکت جاویدانش جای گریه‌ست برین عمر که چون غنچهٔ گل پنجروزست بقای دهن خندانش دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر که دگرباره به خون …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۳

ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار سفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگ شیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار گر به قیامت رویم، بی خر و بار عمل به که خجالت بریم، چون بگشایند بار کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسره روی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار روز قیامت که خلق، …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۱

از صومعه رختم به خرابات برآرید گرد از من و سجادهٔ طامات برآرید تا خلوتیان سحر از خواب درآیند مستان صبوحی به مناجات برآرید آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند گو همچو ملک سر به سماوات برآرید در باغ امل شاخ عبادت بنشانید وز بحر عمل در مکافات برآرید رو ملک دو عالم به می یکشبه بفروش گو زهد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۲

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار راستی باید به بازی صرف کردم روزگار هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسد نیست الا آنکه بخشایش کند پروردگار بس ملامتها که خواهد برد جان نازنین روز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار گاه می‌گویم چه بودی گر نبودی روز حشر تا نگشتندی بدان در روی نیکان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۲۸

وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود قدرت از منطق شیرین سخنگو برود ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب که تو می‌بینی ازین گلبن خوشبو برود پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند خنک آن کس که حذر گیرد و نیکو برود تا به روزی که به جوی شده بازآید آب یعلم‌الله که اگر گریه گریه …

بیشتر بخوانید »

غزل ۲۹

روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟ خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود؟ هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود؟ دل اگر پاک بود خانهٔ ناپاک چه باک سر چو بی‌مغز بود نغزی دستار چه سود؟ چون طبیعت نبود قابل تدبیر حکیم قوت ادویه …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳۰

هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود با یزیدی و جنیدش بیاید تجرید ترک و تجرید مشایخ به تو معلم نشود؟ آنچه در سر ضمایر بودش شیخ کبیر هر کسی در سر اسرار مفهم نشود تا ز دنیا نکند ترک سلاطین جهان سالک راه و گزین همه عالم نشود ترک دنیا نکنی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۲۴

بیفکن خیمه تا محمل برانند که همراهان این عالم روانند زن و فرزند و خویش و یار و پیوند برادر خواندگان کاروانند نباید ستن اندر صحبتی دل که بی ایشان بمانی یا بمانند نه اول خاک بودست آدمیزاد به آخر چون بیندیشی همانند پس آن بهتر که اول و آخر خویش بیندیشند و قدر خود بدانند زمین چندی بخورد از …

بیشتر بخوانید »

غزل ۲۵

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود شفاعت همه پیغمبران ندارد سود قضای کن فیکونست حکم بار خدای بدین سخن سخنی در نمی‌توان افزود نه زنگ عاریتی بود بر دل فرعون که صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت؟ ببست دیدهٔ مسکین و دیدنش فرمود نصیب دوزخ اگر طلق بر خود انداید چنان درو جهد آتش …

بیشتر بخوانید »