خانه | سعدی | دیوان اشعار | ملحقات و مفردات

ملحقات و مفردات

تکه ۲۷ – مفردات

می‌میرم و همچنان نظر بر چپ و راست تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست؟ از روی نکو صبر نمی‌شاید کرد لیکن نه به اختیار می‌باید کرد خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم برخاستی و به دیدنت زنده شدیم نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت تو زیبایی به نام ایزد چرا باید که بربندی؟ می‌شنیدم به …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۴

چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی چنین دور از خویش و بیگانه گشتم که افتاد با تو مرا آشنایی اگر نه امید وصال تو بودی ز دیده برون کردمی …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۵

هر شبی با دلی و صد زاری منم و آب چشم و بیداری بنماندست آب در جگرم بس که چشمم کند گهرباری دل تو از کجا و غم ز کجا؟ تو چه دانی که چیست غمخواری؟ آگه از حال من شوی آنگاه که چو من یک شبی به روز آری

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۶ – ترکیب بند

در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند بر جان ضعیف آرزومند زین بیش جفا و جور مپسند من چون تو دگر ندیده‌ام خوب منظور جهانیان و محبوب دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با تو پیوند ما را هوس تو کس نیاموخت پروانه به جهد خویشتن سوخت عشق آمد و چشم عقل بر …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۲

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بی‌تو اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش بروم ولی به جنت، …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۳

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟ وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟ ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟ بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟ گر من بمیرم در غمت خونم بتا در …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۰

دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم چه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم؟ کاش بر من نرسیدی ستم عشق رخت که فرو مانده به حال دل تنگ خویشم دلبرا نازده در مار سر زلف تو دست چه کند کژدم هجران تو چندین نیشم همچو دف می‌خورم از دست جفای تو قفا چنگ‌وار از غم هجران تو …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲۱

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم که می‌رود ز غمت بر زبان پریشانم تو فارغ از من و من در غم تو بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم نه روی با تو نشستن نه رای ( … ) من شکسته دل اندر میان پریشانم نمی‌توان که به دست آورم کلاله تو چو سنبل تو شب و …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۷

چه درد دلست اینچه من درفتادم که در دام مهر تو دلبر فتادم؟ چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان به دست تو شوخ ستمگر فتادم؟ مرا با چنین دل سر عشقبازی نبود اختیاری ولی درفتادم به میدان عشق تو در اسب سودا همی تاختم تیز و در سر فتادم بدینگونه هرگز نیفتادم ارچه درین شیوه صد بار دیگر فتادم …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۸

من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم تو را چون بنده‌ای گشتم به فرمانت کمر بندم سواری چیست و چالاکی دلم بستی به فتراکی خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم بدین خوبی بدین پاکی که رویت ( … ) تو را از جمله بگزیدم بجز تو یار نپسندم به امیدت طربناکم به عشقت ( … …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۹

من این نامه که اکنون می‌نویسم به آب چشم پر خون می‌نویسم ازین در بر نوشتم نامه لیکن نه آن سوزست کاکنون می‌نویسم به عذرا درد وامق می‌نمایم به لیلی حال مجنون می‌نویسم نگارا قصهٔ خود را به خدمت نمی‌دانم که تا چون می‌نویسم تو بپذیر، ارچه من عذری نیارم تو خوش خوان، گرچه من دون می‌نویسم

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۳ – خسرو من چون به بارگاه (برآید)

خسرو من چون به بارگاه برآید نعره و فریاد از سپاه برآید عاشق صادق ز خان و مان بگریزد مرد توانگر ز مال و جاه برآید بر سر کویش نظاره کن که هزاران یوسف مصری ز قعر چاه برآید صبح چنان صادقست در طلب او کز هوس روی او پگاه‌برآید صومعه داران چو … از همگان وافضیحتاه برآید غمزهٔ او …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۴

باد بهاری وزید، از طرف مرغزار باز به گردون رسید، نالهٔ هر مرغ‌زار سرو شد افراخته، کار چمن ساخته نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خورد بید مگر فارغست، از ستم نابکار شیوهٔ نرگس ببین، …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۵

ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار قرار دل ز سر زلف بی‌قرار بیار سلامی از من مسکین بدان صنوبر بر پیامی از آن مهروی گلعذار بیار حکایت از لب فرهاد ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بیار نهان بگوی به آن دوستدار یکدل من جواب بشنو و آنگه به آشکار بیار دوای جان من و مرهم روان بویی …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۶

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟ به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار جواب داد فلانی ازان ماست هنوز چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد به بانگ نعره برآید …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۲

یاد دارم که روزگاری بود که مرا پیش غمگساری بود با لب یار و در بر دلدار هر زمانیم کار و باری بود جام عیش مرا نه دردی بود گل وصل مرا نه خاری بود ز اهوی شیرگیر روبه‌باز دل بیچاره را شکاری بود گرد آب حیات بر خورشید از خط او بنفشه‌زاری بود همه اسباب عیشم آماده یارب آن …

بیشتر بخوانید »

تکه ۹

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت سری که باشد او را، در هر بصر نباش در خشک …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۰

بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد پیر بودم به وصال رخ خویش همه روز باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد دوست بازآمد و دشمن برمید از پیشم شکرنعمت که به تن جان گران باز آمد مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشت نعمت فتح و گشایش به زمان …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱۱

رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز وز سر خوبی هر دمی با منت عتابی بود وعده‌های خوشم همی داد گویی آن وعده‌ها سرابی بود روزگار وصال چون بگذشت گویی آن روزگار خوابی بود بر کف من ز دست ساقی بزم هر نفس ساغر شرابی بود خستهٔ مانده‌ام نمی‌پرسی که مرا خستهٔ …

بیشتر بخوانید »

تکه ۶

حالم از شرح غمت افسانه ایست چشمم از عکس رخت بتخانه ایست هر کجا بدگوهری در عالمست در کنار آنچنان دردانه ایست بر امید زلف چون زنجیر تو ای بسا عاقل که چون دیوانه‌ایست گفتم او را این چه زلف ( … ) گفت هان فی‌الجمله در ( … ) از لبش یک نکته‌ای ( … ) وز خمش یک …

بیشتر بخوانید »

تکه ۷

خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟ بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی هم بکن گر …

بیشتر بخوانید »

تکه ۸

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد می‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلب شرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر …

بیشتر بخوانید »

تکه ۲

می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را تا به دست آورم آن دلبر پردستان را او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد تابه خون دل من رنگ کند دستان را من بیچاره تهیدستم ازان می‌ترسم که وصالش ندهد دست تهیدستان را دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را در صفاتش …

بیشتر بخوانید »

تکه ۳

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال چون کمال چاچیان ابروی دارد پرعتیب از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب جمع می‌بینم عیان در روی او من بی حجیب ماه و پروین تیر و زهره شمس و قوس و کاج …

بیشتر بخوانید »

تکه ۴

قیامتست سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب ؟ به قهر می‌روم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد ک ای پسر بس ازین روزگار بی‌ترتیب جواب دادم …

بیشتر بخوانید »

تکه ۵

چشم تو طلسم جاودانست یا فتنهٔ آخرالزمانست تا چشم بدی به زیر بنهد دیگر به کرشمه در نهانست ما را به کرشمه صید کردست چشمست که چو چشم آهوانست با لشکر غمزهٔ تو در شهر ( … ) الامانست پیکان خدنگ غمزهٔ تو شک نیست که زهر بی‌کمانست از لعل لب شکرفشانت یک بوسه به صد هزار جانست ارزان شده …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید …

بیشتر بخوانید »