غزل ۵۵

مجنون عشق را دگر امروز حالتست

کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست

فرهاد را از آن چه که شیرینترش کند

این را شکیب نیست گر آن را ملالتست

عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق

داند که آب دیده وامق رسالتست

مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار

کاین ره که برگرفت به جایی دلالتست

ای مدعی که می‌گذری بر کنار آب

ما را که غرقه‌ایم ندانی چه حالتست

زین در کجا رویم که ما را به خاک او

و او را به خون ما که بریزد حوالتست

گر سر قدم نمی‌کنمش پیش اهل دل

سر بر نمی‌کنم که مقام خجالتست

جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایعست

جز سر عشق هر چه بگویی بطالتست

ما را دگر معامله با هیچ کس نماند

بیعی که بی حضور تو کردم اقالتست

از هر جفات بوی وفایی همی‌دهد

در هر تعنتیت هزار استمالتست

سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او

علمی که ره به حق ننماید جهالتست

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.