غزل ۴۴۳

بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتارست در پایش میفکن

به حسن قامتت سروی در آفاق

نپندارم که باشد غالب الظن

الا ای باغبان این سرو بنشان

و گر صاحب دلی آن سرو برکن

جهان روشن به ماه و آفتابست

جهان ما به دیدار تو روشن

تو بی زیور محلایی و بی رخت

مزکایی و بی زینت مزین

شبی خواهم که مهمان من آیی

به کام دوستان و رغم دشمن

گروهی عام را کز دل خبر نیست

عجب دارند از آه سینه من

چو آتش در سرای افتاده باشد

عجب داری که دود آید ز روزن

تو را خود هر که بیند دوست دارد

گناهی نیست بر سعدی معین

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.