غزل ۲۰۱

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی

بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

ای دوست برآور دری از خلق به رویم

تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد

می‌خواهم و معشوق و زمینی و زمانی

کو باشد و من باشم و اغیار نباشد

پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست

هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد

با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری

الا به سر خویشتنت کار نباشد

سهلست به خون من اگر دست برآری

جان دادن در پای تو دشوار نباشد

ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار

مه را لب و دندان شکربار نباشد

وان سرو که گویند به بالای تو باشد

هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد

ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق

صوفی نپسندند که خمار نباشد

هر پای که در خانه فرورفت به گنجی

دیگر همه عمرش سر بازار نباشد

عطار که در عین گلابست عجب نیست

گر وقت بهارش سر گلزار نباشد

مردم همه دانند که در نامه سعدی

مشکیست که در کلبه عطار نباشد

جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست

کان یار نباشد که وفادار نباشد

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.