غزل ۱۴۶

ای جان خردمندان گوی خم چوگانت

بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت

روز همه سر برکرد از کوه و شب ما را

سر برنکند خورشید الا ز گریبانت

جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید

چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت

دیوار سرایت را نقاش نمی‌باید

تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت

هر چند نمی‌سوزد بر من دل سنگینت

گویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت

جان باختن آسانست اندر نظرت لیکن

این لاشه نمی‌بینم شایسته قربانت

با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری

پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت

ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد

عشاق نیندیشند از خار مغیلانت

دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردن

زان گه که درافتادم با قامت فتانت

شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگز

سعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت

بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدست

این تشنه که می‌میرد بر چشمه حیوانت

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.