خانه | سعدی | دیوان اشعار (صفحه 5)

دیوان اشعار

غزل ۶۳۷

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می‌خواهی اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می‌خواهی ز دیده و سر من آن چه اختیار توست به دیده هر چه تو گویی به سر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳۶

نشنیده‌ام که ماهی بر سر نهد کلاهی یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی سرو بلند بستان با این همه لطافت هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت بالات خود بگوید زین راستتر گواهی روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینی تا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی با لشکرت چه حاجت رفتن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳۵

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمی‌تواند که ببیندت که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳۴

ای که به حسن قامتت سرو ندیده‌ام سهی گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی ور نکنی اثر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳۳

ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی وصف جمال آن بت نامهربان بگوی بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار یاد شکر مکن سخنی زان دهان بگوی بستم به عشق موی میانش کمر چو مور گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی با بلبلان سوخته بال ضمیر من پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی دانم که باز بر سر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶۳۲

سرو سیمینا به صحرا می‌روی نیک بدعهدی که بی ما می‌روی کس بدین شوخی و رعنایی نرفت خود چنینی یا به عمدا می‌روی روی پنهان دارد از مردم پری تو پری روی آشکارا می‌روی گر تماشا می‌کنی در خود نگر یا به خوشتر زین تماشا می‌روی می‌نوازی بنده را یا می‌کشی می‌نشینی یک نفس یا می‌روی اندرونم با تو می‌آید …

بیشتر بخوانید »