خانه | سعدی | دیوان اشعار (صفحه 10)

دیوان اشعار

غزل ۴۷۱

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله زیر و زار من زارترست هر زمان بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۷۰

ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من آبیست محبت تو گویی کآمیخته‌اند با گل من شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من با تو همه برگ‌ها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من گویی که نشسته‌ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من گفتم که مگر نهان بماند آنچ از …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۹

گواهی امینست بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا ای گل نازپرورد من که گر هم بدین نوع باشد فراق به نزد تو باد آورد گرد من که دیدست هرگز چنین آتشی کز او می‌برآید دم سرد من فغان من از دست جور تو نیست که از طالع مادرآورد من من اندرخور بندگی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۸

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن هر که ننهادست چون پروانه دل بر سوختن گو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن جای پرهیزست در کوی شکرریزان گذشت یا به ترک دل بگو یا چشم وا روزن مکن کیست کو بر ما به بیراهی گواهی می‌دهد گو ببین آن روی شهرآرا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۷

آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن این قاعده خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن برخیز و در سرای دربند بنشین و قبای بسته وا کن آن را که هلاک می‌پسندی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۶

تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بی‌دل و دل بی سر و سامان دیدن تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیک گرد بر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۵

میان باغ حرامست بی تو گردیدن که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن و گر به جام برم بی تو دست در مجلس حرام صرف بود بی تو باده نوشیدن خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه به سنگ خاره درآموخت عشق ورزیدن اگر جماعت چین صورت تو بت بینند شوند جمله پشیمان ز …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۴

دست با سرو روان چون نرسد در گردن چاره‌ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن آدمی را که طلب هست و توانایی نیست صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن بند بر پای توقف چه کند گر نکند شرط عشقست بلا دیدن و پای افشردن روی در خاک در دوست بباید مالید چون میسر نشود روی به روی آوردن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۳

چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار عزیز دریغ باشد بی دوستان به سر بردن اگر هزار جفا سروقامتی بکند چو خود بیاید عذرش بباید آوردن چه شکر گویمت ای باد مشک بوی وصال که بوستان امیدم بخواست پژمردن فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۲

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد می‌رود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن واجب بود که بر سخنت آفرین کنند لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدست بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن هرگز شنیده‌ای ز بن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۱

سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمی‌توان گفتن هر چه زان تلختر بخواهی گفت شکرینست از آن دهان گفتن توبه کردیم پیش بالایت سخن سرو بوستان گفتن آن چنان وهم در تو حیرانست که نمی‌داندت نشان گفتن به کمندی درم که ممکن نیست رستگاری به الامان گفتن دفتری در تو وضع می‌کردم متردد شدم در آن گفتن که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۶۰

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم روا داری گناه خویش وان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۹

نبایستی هم اول مهر بستن چو در دل داشتی پیمان شکستن به ناز وصل پروردن یکی را خطا کردی به تیغ هجر خستن دگربار از پری رویان جماش نمی‌باید وفای عهد جستن اگر کنجی به دست آرم دگربار منم زین نوبت و تنها نشستن ولیکن صبر تنهایی محالست که نتوان در به روی دوست بستن همی‌گویم بگریم در غمت زار …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۸

گر متصور شدی با تو درآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست کو بتواند چنین صورتی انگیختن کیست که مرهم نهد بر دل مجروح عشق کش نه مجال وقوف نه ره بگسیختن داعیه شوق نیست رفتن و بازآمدن قاعده مهر نیست بستن و بگسیختن آب روان سرشک و آتش سوزان آه پیش …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۷

چند بشاید به صبر دیده فرودوختن خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق روز دگر بامداد پاره بر او دوختن زهد نخواهد خرید چاره رنجور عشق شمع و شرابست و شید پیش تو نفروختن تا به کدام …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۶

ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن قوت او می‌کند بر سر ما تاختن گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش هر دو به دستت درست کشتن و بنواختن گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن کشتی در آب را از دو برون حال نیست یا همه سود ای حکیم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۵

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان من ترک مهر اینان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۴

دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش می‌سوزد و آتش نرسیدست به خامان خون می‌رود از چشم اسیران کمندش یک بار نپرسد که کیانند و کدامان گو خلق بدانید که من عاشق و مستم در کوی خرابات نباشد سر و سامان در پای رقیبش چه کنم گر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۳

سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان گر همه خلق را چو من بی‌دل و مست می‌کنی روی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان طایفه‌ای سماع را عیب کنند و عشق را زمزمه‌ای بیار خوش تا بروند ناخوشان خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببر بی‌خبرست …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۲

فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم دربند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران هلاک ما چنان مهمل گرفتند که قتل مور در پای سواران به خیل هر که می‌آیم به زنهار نمی‌بینم بجز زنهارخواران ندانستم که در پایان صحبت چنین باشد وفای حق گزاران به گنج شایگان افتاده بودم ندانستم که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۱

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۵۰

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۹

چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان نظری مباح کردند و هزار خون معطل دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان سر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۸

خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوست برآورده دو سر از یک گریبان سزای دشمنان این بس که بینند حبیبان روی در روی حبیبان نصیب از عمر دنیا نقد وقتست مباش ای هوشمند از بی نصیبان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۷

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می‌کند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۶

ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از تو نتوان دیدی که وفا به سر نبردی ای سخت کمان سست پیمان پایان فراق ناپدیدار و امید نمی‌رسد به پایان هرگز نشنیده‌ام که کردست سرو آن چه تو می‌کنی به جولان باور که کند که آدمی را خورشید برآید …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۵

در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت که دور قمرست این بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت گویی همه روحست که در پیرهنست آن خالست بر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۱

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم گر به خواری …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۴

یا رب آن رویست یا برگ سمن یا رب آن قدست یا سرو چمن بر سمن کس دید جعد مشکبار در چمن کس دید سرو سیمتن عقل چون پروانه گردید و نیافت چون تو شمعی در هزاران انجمن سخت مشتاقیم پیمانی بکن سخت مجروحیم پیکانی بکن وه کدامت زین همه شیرینترست خنده یا رفتار یا لب یا سخن گر سر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۳

بکن چندان که خواهی جور بر من که دستت بر نمی‌دارم ز دامن چنان مرغ دلم را صید کردی که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن اگر دانی که در زنجیر زلفت گرفتارست در پایش میفکن به حسن قامتت سروی در آفاق نپندارم که باشد غالب الظن الا ای باغبان این سرو بنشان و گر صاحب دلی آن سرو برکن جهان روشن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۲

گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم چشمم به زبان حال گوید نی آن که به اختیار گویم بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم مرغان چمن فغان برآرند گر فرقت نوبهار گویم یاران صبوحیم کجایند تا درد دل خمار گویم کس نیست که دل …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۴۰

کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او تا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۹

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی‌دانیم چون دلارام می‌زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۸

ما دل دوستان به جان بخریم ور جهان دشمنست غم نخوریم گر به شمشیر می‌زند معشوق گو بزن جان من که ما سپریم آن که صبر از جمال او نبود به ضرورت جفای او ببریم گر به خشمست و گر به عین رضا نگهی بازکن که منتظریم یک نظر بر جمال طلعت دوست گر به جان می‌دهند تا بخریم گر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۷

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۶

عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید روی بنمود چو خفاش نهان گردیدیم گفته بودیم به خوبان که نباید نگریست دل ببردند و ضرورت نگران گردیدیم صفت یوسف نادیده …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۵

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم ای شاهد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۴

ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم مردم هشیار از این معامله دورند شاید اگر عیب ما کنند که مستیم مالک خود را همیشه غصه گدازد ملک پری پیکری شدیم و برستیم شاکر نعمت به هر طریق که بودیم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۳۳

ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده‌ایم گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم هر چه از دنیا و عقبی راحت و آسایشست گر تو با ما خوش درآیی ما …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴۲۹

تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم این جاست بده تا به سلامت بروم ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم من هوادار قدیمم بدهم جان عزیز نو ارادت نه که از پیش غرامت بروم گر رسد از تو به گوشم که بمیر ای سعدی تا لب گور …

بیشتر بخوانید »