خانه | سعدی (صفحه 30)

سعدی

غزل ۵۹۷

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی فردا که خلایق را دیوان جزا باشد هر کس عملی دارد من گوش به انعامی ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی سروی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۸

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی مگر از هیت شیرین تو می‌رفت حدیثی نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۹

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی کش یار هم آواز بگیرند به دامی دیشب همه شب دست در آغوش سلامت و امروز همه روز تمنای سلامی آن بودی گل و سنبل و نالیدن بلبل خوش بود دریغا که نکردند دوامی از من مطلب صبر جدایی که ندارم سنگیست فراق و دل محنت زده جامی در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۳

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۴

ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی الا یا ناعس الطرفین سکری سل السهران عن طول اللیالی ندارم چون تو در عالم دگر دوست اگر چه دوستی دشمن فعالی کمال الحسن فی الدنیا مصون کمثل البدر فی حد الکمال مرکب در وجودم همچو جانی مصور در دماغم چون خیالی فما ذالنوم قیل النوم راحه و مالی النوم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۵

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی خرم تنی که محبوب از در فرازش آید چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی دانی کدام جاهل …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۶

مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد که مونس دل و آرام جان و دفع غمی هزار تندی و سختی بکن که سهل بود جفای مثل تو بردن که سابق کرمی ندانم از سر و پایت کدام خوبترست چه جای فرق که زیبا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۱

سخت زیبا می‌روی یک بارگی در تو حیران می‌شود نظارگی این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری رخسارگی هر که را پیش تو پای از جای رفت زیر بارش برنخیزد بارگی چشم‌های نیم خوابت سال و ماه همچو من مستند بی میخوارگی خستگانت را شکیبایی نماند یا دوا کن یا بکش یک بارگی دوست تا خواهی به …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۲

روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبی‌های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم به کدام آبروی یا بگریزم به چه مردانگی با تو برآمیختنم آرزوست وز همه کس وحشت و بیگانگی پرده برانداز شبی شمع وار تا همه سوزیم به پروانگی یا ببرد خانه سعدی خیال یا ببرد دوست به همخانگی

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۹۰

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی نغنویدم زان خیالش را نمی‌بینم به خواب دیده گریان من یک شب غنودی کاشکی از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروز راضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۹

دل دیوانگیم هست و سر ناباکی که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی دست در دل کن و هر پرده پندار که هست بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی تا به نخجیر دل سوختگان کردی میل هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۶

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی ان افعل ما تری انی علی عهدی و میثاقی نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت که خود را بر تو می‌بندم به سالوسی و زراقی اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی مریض العشق لا یبری و لا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۷

به قلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواق نشود دفتر درد دل مجروح تمام لو اضافوا صحف الدهر الی اوراقی آرزوی دل خلقی تو به شیرین سخنی اثر رحمت حقی تو به نیک اخلاقی بی عزیزان چه تمتع بود از عمر عزیز کیف یحلو زمن البین لدی العشاق من همان عاشقم ار زان که تو آن دوست …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۸

عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایه الامانی قلبی لدیک فانی شخصی کما ترانی من غایه اشتیاقی ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون قدر وصالش اکنون دانی که در فراقی یا سعد کیف صرنا فی بلده هجرنا من بعد ما سهرنا و الاید فی العناقی بعد از …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۳

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد باز نگه می‌کنم سخت بهشتی وشی غایت خوبی که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۴

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند بوستانی که چو تو سرو روانش باشی همه عالم نگران تا نظر بخت بلند بر که افتد که تو یک دم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۵

اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی به هتک پرده صاحب دلان همی‌کوشی چنین قیامت و قامت ندیده‌ام همه عمر تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی غلام حلقه سیمین گوشوار توام که پادشاه غلامان حلقه در گوشی به کنج خلوت پاکان و پارسایان آی نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی به روزگار عزیزان که یاد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۹

تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی تا کی ای چشمه سیماب که در چشم منی از غم دوست به روی چو زرم برخیزی یک زمان دیده من ره به سوی خواب برد ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر من زود …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۰

گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهی خود چنین روی نبایست نمودن به کسی روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود به ز من در سر این واقعه رفتند بسی دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی تا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۱

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکند به دست جور و جفا گوشمال داده بسی دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد کسی به شهر شما این کند به جای کسی به هر چه درنگرم نقش روی او بینم که دیده در همه عالم بدین صفت …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۸۲

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی شمع چنین نیامدست از در هیچ مجلسی عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر دامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی خادمه سرای را گو در حجره بند کن تا به سر حضور …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۸

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی نظر به حال پریشان ما نیندازی وصال ما و شما دیر متفق گردد که من اسیر نیازم تو صاحب نازی کجا به صید ملخ همتت فروآید بدین صفت که تو باز بلندپروازی به راستی که نه همبازی تو بودم من تو شوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی ز دست ترک ختایی کسی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۶

اگر گلاله مشکین ز رخ براندازی کنند در قدمت عاشقان سراندازی اگر به رقص درآیی تو سرو سیم اندام نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی تو با چنین قد و بالا و صورت زیبا به سرو و لاله و شمشاد و گل نپردازی کدام باغ چو رخسار تو گلی دارد کدام سرو کند با قدت سرافرازی به حسن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۷

امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که با روزگار درسازی جفای عشق تو بر عقل من همان مثلست که سرگزیت به کافر همی‌دهد غازی دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت به عقل من به سرانگشت می‌کند بازی بسی مطالعه کردیم نقش عالم را ز هر که در …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۳

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری از آن به قوت بازوی خویش مغروری گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد میسرت نشود عاشقی و مستوری بهشت روی من آن لعبت پری رخسار که در بهشت نباشد به لطف او حوری به گریه گفتمش ای سروقد سیم اندام اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری درشتخویی و بدعهدی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۴

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری چون سنگ دلان دل بنهادیم به دوری بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم گویی همه عالم ظلماتست و تو نوری خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن ما از تو گریزان و تو از خلق نفوری جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوش سبزه نشنیدم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۵

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری در دست خوبرویان دولت بود اسیری جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته‌ام ولیکن خون خوار ناگزیری ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری آن کو ندیده باشد گل …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۹

حدیث یا شکرست آن که در دهان داری دوم به لطف نگویم که در جهان داری گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو گناه توست که رخسار دلستان داری جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو تو را رسد که چو دعوی کنی بیان داری ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست که با چنین صنمی دست در میان …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۰

هرگز نبود سرو به بالا که تو داری یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری گر شمع نباشد شب دلسوختگان را روشن کند این غره غرا که تو داری حوران بهشتی که دل خلق ستادند هرگز نستانند دل ما که تو داری بسیار بود سرو روان و گل خندان لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۱

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری که جمال سرو بستان و کمال ماه داری در کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآید تو به اندرون جان آی که جایگاه داری ملکی مهی ندانم به چه کنیتت بخوانم به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری بر کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتن که قبول و قوتت هست و …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۷۲

این چه رفتارست کارامیدن از من می‌بری هوشم از دل می‌ربایی عقلم از تن می‌بری باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان باغبان را گو بیا گر گل به دامن می‌بری روز و شب می‌باشد آن ساعت که همچون آفتاب می‌نمایی روی و دیگر باز روزن می‌بری مویت از پس تا کمرگه خوشه‌ای بر خرمنست زینهار آن خوشه پنهان کن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۶

نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری کس چنین روی ندارد تو مگر حور …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۷

اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه‌ای به سر یار مهربان آری تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۸

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری نظری به لشکری کن که هزار خون بریزی به خلاف تیغ هندی که …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۵

من از تو روی نپیچم گرم بیازاری که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت الا به تیغ بیزاری تو در دل من از آن خوشتری و شیرینتر که من ترش بنشینم ز تلخ گفتاری اگر دعات ارادت بود و گر دشنام بگوی از آن لب شیرین که شهد می‌باری اگر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۲

دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری سپهر با تو چه پهلو زند به غداری معلمت همه شوخی و دلبری آموخت به دوستیت وصیت نکرد و دلداری چو گل لطیف ولیکن حریف او باشی چو زر عزیز ولیکن به دست اغیاری به صید کردن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۳

عمری به بوی یاری کردیم انتظاری زان انتظار ما را نگشود هیچ کاری از دولت وصالش حاصل نشد مرادی وز محنت فراقش بر دل بماند باری هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری دانم که فارغی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۴

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری سمن بری صنمی گلرخی جفاکاری ستمگری شغبی فتنه‌ای دل آشوبی هنروری عجبی طرفه‌ای جگرخواری بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی که ماه را بر حسنش نماند بازاری همای فری طاووس حسن و طوطی نطق به گاه جلوه گری چون تذرورفتاری دلم به غمزه جادو ربود دوری کرد کنون بماندم بی او چو نقش دیواری ز …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۵۹

چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵۶۰

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم تو به از من بتر از من بکشی بسیاری غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد سوزنی باید کز پای برآرد …

بیشتر بخوانید »