خانه | سعدی (صفحه 20)

سعدی

غزل ۱۶

خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی …

بیشتر بخوانید »

غزل ۱۰

فلک با بخت من دایم به کینست که با من بخت و دوران هم به کینست گهم خواند جهان گاهی براند جهان گاهی چنان گاهی چنینست که می‌داند که خشت هر سرایی کدامین سروقد نازنینست ز خاک شاهدی روییده باشد به هر بستان که برگ یاسمینست وفایی گر نمی‌یابی ز یاری مده دل گر نگارستان چینست وفاداری مجوی از دهر …

بیشتر بخوانید »

غزل ۱۱

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجا که شب آید سرای اوست بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست …

بیشتر بخوانید »

غزل ۱۲

آن به که چون منی نرسد در وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست پروانه کیست تا متعلق شود به شمع باری بسوزدش سبحات جلال دوست ای دوست روزهای تنعم به روزه باش باشد که در فتد شب قدر وصال دوست دور از هوای …

بیشتر بخوانید »

غزل ۶

ای یار ناگزیر که دل در هوای تست جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای تست گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست گر در کمند …

بیشتر بخوانید »

غزل ۷

مقصود عاشقان دو عالم لقای تست مطلوب طالبان به حقیقت رضای تست هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست محکوم حکم و حلقه به گوش گدای تست بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک شهری تمام غلغله و ماجرای تست هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست موقوف آستان در کبریای تست قومی هوای نعمت دنیا …

بیشتر بخوانید »

غزل ۸

درد عشق از تندرستی خوشترست ملک درویشی ز هستی خوشترست عقل بهتر می‌نهد از کاینات عارفان گویند مستی خوشترست خود پرستی خییزد از دنیا و جاه نیستی و حق‌پرستی خوشترست چون گرانباران به سختی می‌روند هم سبکباری و چستی خوشترست سعدیا چون دولت و فرماندهی می‌نماند، تنگدستی خوشترست

بیشتر بخوانید »

غزل ۹

منزل عشق از جهانی دیگرست مرد عاشق را نشانی دیگرست بر سر بازار سربازان عشق زیر هر داری جوانی دیگرست عقل می‌گوید که این رمز از کجاست کاین جماعت را نشانی دیگرست بر دل مسکین هر بیچاره‌ای شاه را گنج نهانی دیگرست این گدایانی که این دم می‌زنند هر یکی صاحبقرانی دیگرست

بیشتر بخوانید »

غزل ۲

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را اختیار آنست کو قسمت کند درویش را آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اند گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختست نوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروان جهد …

بیشتر بخوانید »

غزل ۳

ای که انکار کنی عالم درویشان را تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست که به شمشیر میسر نشود سلطان را طلب منصب فانی نکند صاحب عقل عاقل آنست که اندیشه کند پایان را جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را آن …

بیشتر بخوانید »

غزل ۴

غافلند از زندگی مستان خواب زندگانی چیست مستی از شراب تا نپنداری شرابی گفتمت خانه آبادان و عقل از وی خراب از شراب شوق جانان مست شو کانچه عقلت می‌برد شرست و آب قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ جامگی خواهی سر از خدمت متاب خفته در وادی و رفته کاروان ترسمش منزل نبیند جز به خواب تا نپاشی تخم …

بیشتر بخوانید »

غزل ۵

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت جماعتی که بپرداختند از ما دل دل از محبت ایشان نمی‌توان پرداخت به روی …

بیشتر بخوانید »

حکایت بت پرست نیازمند

مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلطید بیچاره بر خاک دیر که درمانده‌ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم موذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمی‌زیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه …

بیشتر بخوانید »

غزل ۱

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را الها قادرا پروردگارا کریما منعما آمرزگارا چه باشد پادشاه پادشاهان اگر رحمت کنی مشتی گدا را خداوندا تو ایمان و شهادت عطا دادی به فضل خویش ما را وز انعامت همیدون چشم داریم که دیگر باز نستانی عطا را از احسان خداوندی عجب نیست اگر خط درکشی …

بیشتر بخوانید »

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش برآرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل‌اندام …

بیشتر بخوانید »

سرآغاز

بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت برآرد تهی دستهای نیاز ز رحمت نگردد تهیدست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد برآورده دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز …

بیشتر بخوانید »

حکایت زلیخا با یوسف (ع)

زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر غم آلوده یوسف به کنجی نشست به سر بر ز …

بیشتر بخوانید »

مثل

پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده‌ها نترسی که بر وی فتد دیده‌ها براندیش ازان بندهٔ پر گناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر بر نگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی بر ستیز که از وی گزیرت بود یا …

بیشتر بخوانید »

حکایت سفر حبشه

غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیچ سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شب روند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس نیامد ز دستت ستم تو را گر جهان …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه، سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟ در عذرخواهان نبندد …

بیشتر بخوانید »

حکایت

همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از بی قراری خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که نتواند او راه نادیده برد تو هم …

بیشتر بخوانید »

حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک روز جوز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پروردهٔ خویش را نخواهی که باشی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خود مسوز گر از …

بیشتر بخوانید »

موعظه و تنبیه

خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت میسر نبودش کز او عالمی …

بیشتر بخوانید »

حکایت در عالم طفولیت

ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم و زر خرید بدرکرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی قیامت که نیکان …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن به دردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت

فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور دو بیتم جگر کرد روزی کباب که می‌گفت گوینده‌ای با …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام …

بیشتر بخوانید »

حکایت عداوت در میان دو شخص

میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به گورش پس از مدتی برگذشت شبستان گورش در اندوده دید که وقتی سرایش …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری

جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن من این روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟ تو می‌رو که بر باد …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی ادراک پیش از فوت

شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می‌نخیزی به بانگ جرس؟ مرا همچو تو خواب خوش در سرست ولیکن بیابان به پیش اندرست تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی، دگر کی رسی …

بیشتر بخوانید »

حکایت

قضا زنده‌ای رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و …

بیشتر بخوانید »

حکایت

کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ برنه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفته‌ام که گویی به گل در فرو رفته‌ام برو، گفت دست از جهان برگسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز …

بیشتر بخوانید »

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کردن رایان چین و چگل چو سعدی وفا زان بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آگنده‌تر تهیدست را دل پراگنده‌تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت …

بیشتر بخوانید »

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی

شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افگنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج …

بیشتر بخوانید »

حکایت

فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد تکبر مکن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست؟ تو را …

بیشتر بخوانید »

نظر در اسباب وجود عالم

نهاده‌ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده‌ای را که جان از بدن برآمد، چه سود انگبین در دهن؟ یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز …

بیشتر بخوانید »

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سرنهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد؟ زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیدهٔ آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز …

بیشتر بخوانید »