خانه | سعدی | گلستان | باب دوم در اخلاق درویشان (صفحه 2)

باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۴

دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خداى دل دشمنان را نکردند تنگ ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ مودت اهل صفا، چه در روی و چه در …

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۵

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر . چه دانند …

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۶

زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو میروی به ترکستان است گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، …

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۱

یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان و نیکمرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چه کار

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۲

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید عذر تقصیر خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و بدریوزه آمده ام …

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳

عبدالقادر گیلانی را رحمه الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم روى بر خاک عجز مى‏گویم هر سحرگه که باد مى‏آید ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می‌آید

بیشتر بخوانید »