خانه | سعدی | بوستان | باب هشتم در شکر بر عافیت

باب هشتم در شکر بر عافیت

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کردن رایان چین و چگل چو سعدی وفا زان بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از …

بیشتر بخوانید »

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سرنهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد؟ زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیدهٔ آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر …

بیشتر بخوانید »

نظر در اسباب وجود عالم

نهاده‌ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده‌ای را که جان از بدن برآمد، چه سود انگبین در دهن؟ یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز …

بیشتر بخوانید »

حکایت

فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد تکبر مکن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست؟ تو را …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی

نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه‌رو باشی و تیز پای به شکرانه باکند پایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها

شب از بهر آسایش تست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ همه کارداران فرمانبرند که تخم تو در خاک می‌پرورند اگر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش صبا هم ز بهر تو فراش وار همی گستراند بساط …

بیشتر بخوانید »

حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید …

بیشتر بخوانید »

حکایت

جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟ تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ای که امروز سالار و سرپنجه‌ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان

ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم درفگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای ازان سجده بر آدمی سخت نیست که در …

بیشتر بخوانید »

حکایت اندر معنی شکر منعم

ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره برهم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی ز من خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطائی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم؟ ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست؟ که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و …

بیشتر بخوانید »