خانه | سعدی | بوستان | باب هفتم در عالم تربیت

باب هفتم در عالم تربیت

حکایت

چوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است، در از خلق بر خویشتن بسته‌ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک ز آسمان به دامن در آویزدت بد گمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و …

بیشتر بخوانید »

حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم

یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال برانداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاد کار؟ کسی گفتش این عابدی پارساست که هرگز خطائی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه ربوده‌ست خاطر فریبی دلش …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث

خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته؟ در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب برآمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پری پیکری بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی مجلس ما چو شمع؟ شنیدم سهی قامت سیم‌تن که می‌رفت و می‌گفت با …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان

زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر پروردن فرزندان

پسر چون زده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد …

بیشتر بخوانید »

حکایت

جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می‌برم کسیا سنگ زیر به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟ چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد

سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیائی متن که خود می‌درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می‌درافتد به گردن …

بیشتر بخوانید »

حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان

یکی گفت با صوفیی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا؟ بگفتا خموش، ای برادر، بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن ترند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن‌تری کاوری …

بیشتر بخوانید »

حکایت فریدون و وزیر و غماز

فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من …

بیشتر بخوانید »

حکایت روزه در حال طفولیت

به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور، سوم کف بشوی پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد …

بیشتر بخوانید »

حکایت

کسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است دلش همچو سنگ سیه پاره‌ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده‌ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند وز دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه …

بیشتر بخوانید »

حکایت

مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می‌برد شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب! حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست؟ گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود

بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد که بد مرد را خصم خود می‌کنی وگر نیکمردست بد می‌کنی تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که در پوستین خودست که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می‌برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن …

بیشتر بخوانید »

حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی

یکی پیش داود طائی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی برآشفت و گفت ای رفیق بکار آید امروز یار شفیق برو زان مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش

بیشتر بخوانید »

حکایت عضد و مرغان خوش آواز

عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفسهای مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست؟ نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش‌سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای …

بیشتر بخوانید »

حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

چنین گفت پیری پسندیده دوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده گریان وعریان نشست جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس؟ اگر هست مرد از …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی

یکی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم؟ سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان …

بیشتر بخوانید »

حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار

تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زان میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر فضیلت خاموشی

اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فروان سخن باشد آگنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس نخواهی شنیدن مگر گفت کس؟ نباید سخن …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

سخن در صلاح است و تدبیر وخوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای چه در بند پیکار بیگانه‌ای؟ عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردان مکوب وجود تو شهری است پر نیک …

بیشتر بخوانید »