خانه | سعدی | بوستان | باب ششم در قناعت

باب ششم در قناعت

گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی

کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و سیم؟ مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه، نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی آسانی پس از دشواری

شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوهٔ تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده‌ست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی، کهن …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می‌دانمت دسترس کزاین خانه بهتر کنی، گفت بس چه می‌خواهم از طارم افراشتن؟ همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل، ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر ره کند کاروانی سرای

بیشتر بخوانید »

حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت

یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن، پیش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت: مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند، تو …

بیشتر بخوانید »

حکایت در عزت قناعت

یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در نیش چو باشد تقاضای تلخ از پیش

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت: چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقهٔ خویشتن گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سر که کرد مرو از پی هرچه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش …

بیشتر بخوانید »

حکایت در مذلت بسیار خوردن

چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین ترست از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود از این تنگ چشمی شکم خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وزان جا به گردن در افتاد سخت رئیس ده آمد که این را که کشت؟ بگفتم مزن بانگ بر …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی بدست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هشی که او را چو می‌پروری می‌کشی خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند کی سیرت …

بیشتر بخوانید »

حکایت

سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سال؟ بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ در افتادم از نردبان نکو سیرتی بی تکلف برون به از نیک نامی خراب …

بیشتر بخوانید »