خانه | سعدی | بوستان | باب پنجم در رضا | حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر

حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر

بلند اختری نام او بختیار

قوی دستگه بود و سرمایه‌دار

به کوی گدایان درش خانه بود

زرش همچو گندم به پیمانه بود

چو درویش بیند توانگر بناز

دلش بیش سوزد به داغ نیاز

زنی جنگ پیوست با شوی خویش

شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش

که کس چون تو بدبخت، درویش نیست

چو زنبور سرخت جز این نیش نیست

بیاموز مردی ز همسایگان

که آخر نیم قحبهٔ رایگان

کسان را زر و سیم و ملک است و رخت

چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت؟

برآورد صافی دل صوف پوش

چو طبل از تهیگاه خالی خروش

که من دست قدرت ندارم به هیچ

به سرپنجه دست قضا بر مپیچ

نکردند در دست من اختیار

که من خویشتن را کنم بختیار

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.