خانه | سعدی | بوستان | باب پنجم در رضا | حکایت کرکس با زغن

حکایت کرکس با زغن

چنین گفت پیش زغن کرکسی

که نبود ز من دوربین‌تر کسی

زغن گفت از این در نشاید گذشت

بیا تا چه بینی بر اطراف دشت

شنیدم که مقدار یک روزه راه

بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باورست

که یک دانه گندم به هامون برست

زغن را نماند از تعجب شکیب

ز بالا نهادند سر در نشیب

چو کرکس بر دانه آمد فراز

گره شد بر او پای بندی دراز

ندانست ازان دانه بر خوردنش

که دهر افگند دام در گردنش

نه آبستن در بود هر صدف

نه هر بار شاطر زند بر هدف

زغن گفت ازان دانه دیدن چه سود

چو بینایی دام خصمت نبود؟

شنیدم که می‌گفت و گردن به بند

نباشد حذر با قدر سودمند

اجل چون به خونش برآورد دست

قضا چشم باریک بینش ببست

در آبی که پیدا نگردد کنار

غرور شناور نیاید به کار

درباره سعدی

ابومحمد مُصلِح‌الدین بن عَبدُالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری، برابر با: ۵۶۸ یا ۵۸۸ - ۶۷۱ هجری شمسی) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. آوازهٔ او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. جایگاهش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر کلیات سعدی می‌گویند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.