خانه | سعدی | بوستان | باب پنجم در رضا

باب پنجم در رضا

حکایت

شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سائق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز بدل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن

عبادت به اخلاص نیت نکوست وگرنه چه آید ز بی مغز پوست؟ چه زنار مغ بر میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازهٔ بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود که چون عاریت برکنند از سرش نماید کهن جامه‌ای در برش اگر …

بیشتر بخوانید »

مثل

شتر بچه با مادر خویش گفت: بس از رفتن، آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست منستی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آن جا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگارست و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر …

بیشتر بخوانید »

حکایت کرکس با زغن

چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین‌تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باورست که یک دانه گندم به هامون برست زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی مرد درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور؟ به سرمه که بینا کند چشم کور؟ نیاید نکوکار از بدرگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از ز قوم ز وحشی نیاید که …

بیشتر بخوانید »

حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر

بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه‌دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر بناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش که کس چون تو بدبخت، درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست بیاموز مردی …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او برگذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از در کون خویش نمی‌کرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد که بیچاره خواهد خود از رنج …

بیشتر بخوانید »

حکایت

مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجهٔ گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی که عذرا به هر یک دو …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراگنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در این شیوهٔ زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران که آن شیوه ختم است …

بیشتر بخوانید »

حکایت طبیب و کرد

شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کو برگ رز می‌خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از نقل ماکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان برآید به هیچ قضا را طبیب اندر آن شب بمرد چهل …

بیشتر بخوانید »

حکایت تیرانداز اردبیلی

یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورده و زه را به گوش به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از …

بیشتر بخوانید »