خانه | سعدی | بوستان | باب سوم در عشق و مستی و شور

باب سوم در عشق و مستی و شور

گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن

اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بروی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد که تا با خودی در خودت راه نیست وز این نکته جز بی خود …

بیشتر بخوانید »

مخاطبه شمع و پروانه

شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر می‌رود چو فرهادم آتش به سر می‌رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می‌دویدش به رخسار زرد که …

بیشتر بخوانید »

حکایت پروانه و صدق محبت او

کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رحا تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟ سمندر نه‌ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه روز کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت بر چهره افگنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که شوریده حالان مست چرا برفشانند در …

بیشتر بخوانید »

حکایت صاحب نظر پارسا

یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می‌برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگد کوب …

بیشتر بخوانید »

حکایت

به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندرست چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ارنه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند؟ بباید چنین دشمنی دوست داشت که می‌دانمش دوست بر من گماشت اگر عز وجاه است و گر ذل و قید من از حق …

بیشتر بخوانید »

حکایت دهقان در لشکر سلطان

رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس، کمرهای زر یلان کماندار نخچیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت فرومایه دید که حالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت …

بیشتر بخوانید »

حکایت مجنون و صدق محبت او

به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی؟ مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند؟ چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمندست ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفت …

بیشتر بخوانید »

گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری

ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دام ودد کیستند؟ پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند نه هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمی‌زاد و دیو و ملک …

بیشتر بخوانید »

حکایت

قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا ناخدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد مرا آن کس آرد که کشتی …

بیشتر بخوانید »

حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز

یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی! به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست شنیدم که در تنگنایی شتر بیفتاد و …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل

یکی پنجهٔ آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه در خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟ به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه با شیر گفت چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنین است …

بیشتر بخوانید »

حکایت

طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهای ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی‌خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست چو سودا خرد را بمالید گوش …

بیشتر بخوانید »

حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد

شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم بسر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب

میان دوعم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطفی پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی پسر را نشاندند پیران ده که مهرت بر او نیست مهرش بده بخندید و گفتا …

بیشتر بخوانید »

حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن

یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم؟ فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که سیراب میرد غریق اگر عاشقی دامن او بگیر وگر گویدت جان بده، گو بگیر …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق برفراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی، رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا بزاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت، گفت چو دیدی کزان روی بسته‌ست در به بی حاصلی …

بیشتر بخوانید »

حکایت صبر و ثبات روندگان

چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست که چیزی دهندت، بشوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس؟ بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی اهل محبت

شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراگنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟ تو را آتش ای یار دامن بسوخت مرا خود به یک‌باره خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن چنین دارم …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی تحمل محب صادق

شنیدم که وقتی گدا زاده‌ای نظر داشت با پادشا زاده‌ای همی رفت و می‌پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگر باره گفتندش این جا مگرد …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق

یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمتست آیتی همی رفتی و دیده‌ها در پیش دل دوستان کرده جان بر خیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری بتندی و گفت که ای خیره …

بیشتر بخوانید »

تقریر عشق مجازی و قوت آن

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه برخد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سرنهی بر قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت دگر با کست بر نیاید نفس که با او …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمارست در عیش مل سلحدار خارست با شاه گل نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست ملامت کشانند مستان یار سبک …

بیشتر بخوانید »

در محبت روحانی

چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟ به سودای جانان ز جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان الست از ازل …

بیشتر بخوانید »