خانه | سعدی | بوستان | باب دوم در احسان

باب دوم در احسان

حکایت

شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و می‌گفت شوی: مکن روی بر مردم ای زن …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت

کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی برفلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می‌برآمد به جوش یکی شخص از این جمله در سایه‌ای به گردن بر از خلد پیرایه‌ای بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد؟ رزی داشتم بر در خانه، گفت به سایه درش نیکمردی بخفت در …

بیشتر بخوانید »

حکایت

جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تگاپوی ترکان و غوغای عام تماشا کنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب، درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری دل آورده بودش به دست برآورد زاری که …

بیشتر بخوانید »

حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی

یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی، که خاطر بر آسایدش نه دادی، که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لئیم بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین ز خاکش بر آورد و بر باد داد شنیدم …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و برزان اوست قضا را خداوند آن …

بیشتر بخوانید »

حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او

شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تگ ژاله می‌ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پیش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر بر و بوم بگفتند برخی …

بیشتر بخوانید »

حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی

ندانم که گفت این حکایت به من که بوده‌ست فرماندهی در یمن ز نام آوران گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیرش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن باد سنج که نه ملک دارد نه …

بیشتر بخوانید »

حکایت حاتم طائی

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟ همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست؟ چو حاتم …

بیشتر بخوانید »

حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر(ص)

شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاکدین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش …

بیشتر بخوانید »

حکایت درویش با روباه

یکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می‌برد؟ بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟ در این بود درویش شوریده رنگ که شیری برآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

به ره در یکی پیشم آمد جوان بتگ در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می‌آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می‌دوید که جو خورده بود از کف مرد وخوید چو باز آمد از عیش و بازی بجای مرا …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سالوک صحرا نورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سرو چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چوبی بر درخت به لطف و لبق گرم رو مرد بود ولی …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر گردش روزگار

تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا بر تو سخت گر از پا درآید، نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش و عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر ثمره جوانمردی

ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و، وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نیاید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار …

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت

بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سرباری از طیره بانگ دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم برآورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی، باری، چراست؟ مگر می‌نترسد ز تلخی خواست؟ بفرمود کوته نظر تا غلام براندش بخواری و زجر تمام به …

بیشتر بخوانید »

حکایت کرم مردان صاحبدل

یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش بقدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده …

بیشتر بخوانید »

حکایت ممسک و فرزند ناخلف

یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمان سرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باد دست به یک ره پریشان …

بیشتر بخوانید »

حکایت عابد با شوخ دیده

زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده‌ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخنهای خاطر پریش درون دلم چون در خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده …

بیشتر بخوانید »

حکایت

بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروش است گندم نمای نه از مشتری کز ز حام مگس به یک هفته رویش ندیده‌ست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی، بساز به امید ما کلبه این جا گرفت نه مردی بود نفع …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت بجای که را دانش وجود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از …

بیشتر بخوانید »

حکایت ابراهیم علیه‌السلام

شنیدم که یک هفته ابن‌السبیل نیامد به مهمان سرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیایان چو بید سر و مویش از برف پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت برسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر نواخت ضعیفان

پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟ بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟ چو بینی یتیمی سر افگنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد؟ وگر خشم گیرد که بارش برد؟ الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت …

بیشتر بخوانید »