خانه | سعدی | بوستان | باب دهم در مناجات و ختم کتاب

باب دهم در مناجات و ختم کتاب

حکایت

شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم موذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمی‌زیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه …

بیشتر بخوانید »

حکایت بت پرست نیازمند

مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلطید بیچاره بر خاک دیر که درمانده‌ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان …

بیشتر بخوانید »

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش برآرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل‌اندام …

بیشتر بخوانید »

سرآغاز

بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت برآرد تهی دستهای نیاز ز رحمت نگردد تهیدست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد برآورده دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز …

بیشتر بخوانید »