خانه | سعدی | بوستان | باب اول در عدل و تدبیر و رای

باب اول در عدل و تدبیر و رای

گفتار اندر پوشیدن راز خویش

به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی سکندر که با شرقیان حرب داشت درخیمه گویند در غرب داشت چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افگند و از راست شد اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر حذر کردن از دشمنان

نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازهٔ صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند چو شب شد سپه بر سر خفته راند زره پوش خسبند مرد اوژنان که بستر بود خوابگاه زنان به خیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن بباید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان آورد تاختن …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی

چو شمشیر پیکار برداشتی نگه دار پنهان ره آشتی که لشکر کشوفان مغفر شکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف دل مرد میدان نهانی بجوی که باشد که در پایت افتد چو گوی چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن برش کرد باید درنگ که افتد کز این نیمه هم سروری بماند گرفتار در چنبری اگر کشتی این …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر

میان دو بد خواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست کوتاه ایشان دراز یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار اگر دشمنی پیش گیرد ستیز به شمشیر تدبیر خونش بریز برو دوستی گیر با دشمنش که زندان شود پیرهن بر تنش چو در لشکر دشمن …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید

گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش مهر پیوند خویش بد اندیش را لفظ شیرین مبین که ممکن بود زهر در انگبین کسی جان از آسیب دشمن ببرد که مر دوستان را به دشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در کیسه در که بیند همه خلق را …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر دلداری هنرمندان

دو تن، پرور ای شاه کشور گشای یکی اهل بازو، دوم اهل رای ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیر زن پرورند هر آن کو قلم را نورزید و تیغ بر او گر بمیرد مگو ای دریغ قلم زن نکودار و شمشیر زن نه مطرب که مردی نیاید ز زن نه مردی است دشمن در اسباب جنگ …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده

به پیکار دشمن دلیران فرست هزبران به آورد شیران فرست به رای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده‌ست گرگ کهن مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن ز پیران بسیار فن جوانان پیل افگن شیر گیر ندانند دستان روباه پیر خردمند باشد جهاندیده مرد که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد جوانان شایستهٔ بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر گرت …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن

دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار یأجوج باک سپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید به کار کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس سپاهی که کارش نباشد به برگ چرا روز هیجا نهد دل به مرگ؟ نواحی …

بیشتر بخوانید »

حکایت زورآزمای تنگدست

یکی مشت زن بخت روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار گهش جنگ با عالم خیره‌کش گه از بخت شوریده، رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می‌شدی آب تلخش به حلق گه …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی

همی تا برآید به تدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان زبانش ببند عدو را بجای خسک در بریز که احسان کند کند، دندان تیز چو دستی نشاید گزیدن، ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد

حکایت کنند از جفا گستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس …

بیشتر بخوانید »

حکایت

چو الپ ارسلان جان به جان‌بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه‌ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار چو دیرینه روزی …

بیشتر بخوانید »

حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر

شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود به زندان فرستادش از بارگاه که زورآزمای است بازوی جاه ز یاران یکی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن گفت، گفت رسانیدن امر حق طاعت است ز زندان نترسم که یک ساعت است همان دم که در …

بیشتر بخوانید »

حکایت مأمون با کنیزک

چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی، به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در …

بیشتر بخوانید »

حکایت پادشاه غور با روستایی

شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی بزور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را، روزگار نهد بر دل تنگ درویش، بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار تگاور به دنبال صیدی …

بیشتر بخوانید »

در تغیر روزگار و انتقال مملکت

شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال بجز ملک فرمانده لایزال چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می‌گفت در زیر لب که در مصر …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر بی‌وفائی دنیا

جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه‌السلام؟ به آخر ندیدی که بر باد رفت؟ خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود بکار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند

بیشتر بخوانید »

حکایت قزل ارسلان با دانشمند

قزل ارسلان قلعه‌ای سخت داشت که گردن به الوند بر می‌فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه‌ای که بر لاجوردین طبق بیضه‌ای شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور حقایق شناسی، جهاندیده‌ای هنرمندی، آفاق گردیده‌ای؟ بزرگی، زبان آوری کاردان حکیمی، سخنگوی بسیاردان …

بیشتر بخوانید »

حکایت شحنه مردم آزار

گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم بجز بد ندید بیفتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت: تو هرگز رسیدی به فریاد کس که می‌خواهی امروز فریادرس؟ همه تخم نامردمی کاشتی ببین لاجرم بر که برداشتی که بر …

بیشتر بخوانید »

حکایت در این معنی

یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف حسد که می‌برد بر زیردستان حسد که شاه ارچه بر عرصه نام آورست چو ضعف آمد از بیدقی کمترست ندیمی زمین ملک بوسه داد که ملک خداوند جاوید باد در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چنویی کم است نبردند پیشش …

بیشتر بخوانید »

حکایت حجاج یوسف

حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را بپرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و دیگر گریست بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟ بگفتا همی‌گریم …

بیشتر بخوانید »

حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان

شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیرزن پدر هر دو را سهمگن مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر، زان نصیبی بداد مبادا که بر یکدگر سر کشند به پیکار شمشیر کین …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها

نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم در سر شر رود چو کژدم که با خانه کمتر رود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین جوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع است در آهن و سنگ و روی چنین آدمی مرده به ننگ را که …

بیشتر بخوانید »

حکایت عابد و استخوان پوسیده

شنیدم که یک بار در حله‌ای سخن گفت با عابدی کله‌ای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید به گوش

بیشتر بخوانید »

صفت جمعیت اوقات درویشان راضی

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن‌تر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبک‌تر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان بقدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی بسر می‌رود به مرگ این دو از سر بدر می‌رود چه آن را که …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان

مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط می‌نماند جهان سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را بکوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری که مویی کزان کمترست چو پر شد ز زنجیر محکمترست مبر …

بیشتر بخوانید »

اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن

خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم؟ نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطابین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و او با مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر که در سایهٔ عرش دارد مقر به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسروی عادل و نیک رای چو خواهد که …

بیشتر بخوانید »

حکایت

شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس؟ پسندی که شهری بسوزد به نار وگرچه سرایت بود بر کنار؟ بجز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ توانگر خود …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی

چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمه‌های قدیم نماند آب، جز آب چشم یتیم نبودی بجز آه بیوه زنی اگر برشدی دودی از روزنی چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت نه در کوه سبزی نه …

بیشتر بخوانید »

حکایت مرزبان ستمگار با زاهد

خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی، آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می‌نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به در یوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس …

بیشتر بخوانید »

حکایت ملک روم با دانشمند

شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه در شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ که از غم بفرسود جان در تنم …

بیشتر بخوانید »

حکایت اتابک تکله

در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم بسر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو می‌بگذرد ملک و جاه و سریر نبرد از جهان …

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی شفقت

یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی بر انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود در روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید چو بیند کسی …

بیشتر بخوانید »

حکایت در شناختن دوست و دشمن را

شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گله‌بانی به پیش بدل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد بگفت ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو …

بیشتر بخوانید »

در معنی شفقت بر حال رعیت

شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن می‌ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم بمردی کجا دفع دشمن …

بیشتر بخوانید »

هم در این معنی

خبر یافت گردن‌کشی در عراق که می‌گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز ستاننده داد آن کس خداست که نتواند …

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم

تو کی بشنوی نالهٔ دادخواه به کیوان برت کلهٔ خوابگاه؟ چنان خسب کاید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور تست؟ که هر جور کو می‌کند جور تست نه سگ دامن کاروانی درید که دهقان نادان که سگ پرورید دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن بگوی آنچه …

بیشتر بخوانید »

حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست

ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان …

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان …

بیشتر بخوانید »