خانه | مولوی | دیوان شمس | مستدرکات

مستدرکات

تکه ۲

قصابی سوی گولی گوشت انداخت چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت یکی ران دگر سوی وی افکند بگفتا گاو مرده‌ست این زهی گند خدا بخشید آنچ اسباب کامست تو گفتی چیست این؟ خود داد عامست کنون شد عام کان با تو بپیوست نجس شد چونک در کردی درو دست نسازد گول را بخل و سخاوت که گردد هر دوش مایهٔ …

بیشتر بخوانید »

تکه ۱

کدیهٔ می‌کنم سبک بشنو خبر عشق می‌دهم بگرو نفسی با خودم قرینی ده که به میزان نهند با زر جو تو نوی بخش و بندهٔ تو کهن کهنم را به یک نظر کن نو پیشهٔ کیمیا خود این باشد که مس تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخور شام بنده روغن عو ای دل آن شاه سوی …

بیشتر بخوانید »