خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۹۱۶

غزل شمارهٔ ۹۱۶

درخت و برگ برآید ز خاک این گوید

که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید

تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار

که چیست قیمت مردم هر آنچ می‌جوید

بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین

که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید

زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست

به سوی خانه نیاید گزاف می‌پوید

به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست

وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید

کسی که همره ساقیست چون بود هشیار

چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید

کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد

کسی که مرده ندارد بگو چرا موید

تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد

که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید

بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند

نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.