خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۸۷۰

غزل شمارهٔ ۸۷۰

چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد

دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد

این هدهد از سپاه سلیمان همی‌پرد

وین بلبل از نواحی گلزار می‌رسد

جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی

بفروش خویش را که خریدار می‌رسد

آن گوش انتظار خبر نوش می‌کند

وان چشم اشکبار به دیدار می‌رسد

آن دل که پاره پاره شد و پاره‌هاش خون

آن پاره پاره رفته به یک بار می‌رسد

قد چو چنگ را که دلش تار تار شد

نک زخمه نشاط به هر تار می‌رسد

آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد

گل‌های خوش عذار سوی خار می‌رسد

آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود

اینک سپاه وصل به زنهار می‌رسد

نک طوطیان عشق گشادند پر و بال

کز سوی مصر قند به قنطار می‌رسد

شهر ایمنست جمله دزدان گریختند

از بیم آنک شحنه قهار می‌رسد

چندین هزار جعفر طرار شب گریخت

کآمد خبر که جعفر طیار می‌رسد

فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت

زیرا صفات خالق جبار می‌رسد

ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد

سلطان نوبهار به ایثار می‌رسد

در خامشیست تابش خورشید بی‌حجاب

خاموش کاین حجاب ز گفتار می‌رسد

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ – ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *