خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۸۲۸

غزل شمارهٔ ۸۲۸

هر که را اسرار عشق اظهار شد

رفت یاری زانک محو یار شد

شمع افروزان بنه در آفتاب

بنگرش چون محو آن انوار شد

نیست نور شمع هست آن نور شمع

هم نشد آثار و هم آثار شد

همچنان در نور روح این نار تن

هم نشد این نار و هم این نار شد

جوی جویانست و پویان سوی بحر

گم شود چون غرق دریابار شد

تا طلب جنبان بود مطلوب نیست

مطلب آمد آن طلب بی‌کار شد

پس طلب تا هست ناقص بد طلب

چون نماند آگهی سالار شد

هر تن بی‌عشق کو جوید کله

سر ندارد جملگی دستار شد

تا ببیند ناگهانی گلرخی

بر وی آن دستار و سر چون خار شد

همچو من شد در هوای شمس دین

آنک او را در سر این اسرار شد

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.