خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۷۹۱

غزل شمارهٔ ۷۹۱

این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید

چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید

آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول

که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید

بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت

بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید

چه کمندست که پر می‌کشد این جان‌ها را

چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید

رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ

که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید

لیک در خانه بی‌در تو چو مرغی بی‌پر

این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید

بی قراریش گشاید در رحمت آخر

بر در و سقف همی‌کوب پر اینست کلید

تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن

که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید

هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد

هر نوی کید این جا شود از دهر قدید

هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر

فی امان الله کان جا همه سودست و مزید

هله خاموش برو جانب ساقی وجود

که می پاک ویت داد در این جام پلید

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.