خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۷۴۲

غزل شمارهٔ ۷۴۲

عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند

چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند

کنک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را

زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند

چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند

شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند

زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند

باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند

جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد

دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند

چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند

وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند

مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ

تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند

گر چه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را

نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند

چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد

بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند

عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش

تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند

تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی

از ورای هر دو عالم کان تو را بی‌تو کند

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.