خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۷۰۹

غزل شمارهٔ ۷۰۹

جان از سفر دراز آمد

بر خاک در تو بازآمد

در نقد وجود هر چه زر بود

از گنج عدم به گاز آمد

بی مهر تو هر که آسمان رفت

درهای فلک فرازآمد

بی آبی خویش جمله دیدند

هرک از تو نه سرفراز آمد

جان رفت که بی‌تو کار سازد

سوزید و نه کارساز آمد

اندر سفرش بشد حقیقت

کو بی‌تو همه مجاز آمد

از گرد ره آمدست امروز

رحم آر که پرنیاز آمد

سر را ز دریچه‌ای برون کن

تا بیند کان طراز آمد

تا نعره عاشقان برآید

کان قبله هر نماز آمد

از پیش تو رفت باز جانم

طبل تو شنید و بازآمد

ای اهل رباط وارهیدیت

کز خط خوشش جواز آمد

آن چنگ طرب که بی‌نوا بود

رقصی که کنون به ساز آمد

از سلسله نیاز رستید

کان بند هزار ناز آمد

ترک خر کالبد بگویید

کان شاه براق تاز آمد

نور رخ شمس حق تبریز

عالم بگرفت و راز آمد

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.