خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۶۹۷

غزل شمارهٔ ۶۹۷

دل بی‌لطف تو جان ندارد

جان بی‌تو سر جهان ندارد

عقل ار چه شگرف کدخداییست

بی خوان تو آب و نان ندارد

خورشید چو دید خاک کویت

هرگز سر آسمان ندارد

گلنار چو دید گلشن جان

زین پس سر بوستان ندارد

در دولت تو سیه گلیمی

گر سود کند زیان ندارد

بی ماه تو شب سیه گلیمست

این دارد و آن و آن ندارد

دارد ز ستاره‌ها هزاران

بی ماه چراغدان ندارد

بی گفت تو گوش نیست جان را

بی گوش تو جان زبان ندارد

وان جان غریب در تظلم

می‌نالد و ترجمان ندارد

لیکن رخ زرد او گواهست

و اشکی که غمش نهان ندارد

غماز شوم بود دم سرد

آن دم که دم خران ندارد

اصل دم سرد مهر جانست

کان را مه مهر جان ندارد

چون دل سبکش کند بهارت

صد گونه غمش گران ندارد

آن عشق جوان چو نوبهارت

جز پیران را جوان ندارد

تا چند نشان دهی خمش کن

کان اصل نشان نشان ندارد

بگذار نشان چو شمس تبریز

آن شمس که او کران ندارد

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.