خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۴۴۸

غزل شمارهٔ ۴۴۸

امروز روز نوبت دیدار دلبرست

امروز روز طالع خورشید اکبرست

دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک

امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست

از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن

کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست

هر کس که دید چهره او نشد خراب

او آدمی نباشد او سنگ مرمرست

هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود

در چشم صادقان ره عشق کافرست

ای آنک باده‌های لبش را تو منکری

در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست

زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست

آواز داد او که کمین بنده بر درست

گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو

گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست

ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن

کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست

گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک

دستیم بر در تو و دستیم بر سرست

گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند

رو رو که این متاع بر ما محقرست

پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق

کاین قصه پرآتش از حرف برترست

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.