خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۴۴۴

غزل شمارهٔ ۴۴۴

ساقی بیار باده که ایام بس خوشست

امروز روز باده و خرگاه و آتش است

ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف

مجلس چو چرخ روشن و دلدار مه وشست

بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست

درکش شراب لعل که غم در کشاکش است

امروز غیر توبه نبینی شکسته‌ای

امروز زلف دوست بود کان مشوش است

هفتاد بار توبه کند شب رسول حق

توبه شکن حق است که توبه مخمش است

آن صورت نهان که جهان در هوای او است

بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است

امروز جان بیابد هر جا که مرده‌ای است

چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است

شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است

از تیر غم ندارد سغری که ترکش است

در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است

منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است

بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر

بس دانه زیر خاک درختش منعش است

در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است

دلتنگ کی بود که دلارام در کش است

ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت

زیرا که بی‌دهان دل و جانم شکرچش است

خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست

ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.