خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۵۹

غزل شمارهٔ ۳۵۹

در این جو دل چو دولاب خرابست

که هر سویی که گردد پیشش آبست

وگر تو پشت سوی آب داری

به پیش روت آب اندر شتابست

چگونه جان برد سایه ز خورشید

که جان او به دست آفتابست

اگر سایه کند گردن درازی

رخ خورشید آن دم در نقابست

زهی خورشید کاین خورشید پیشش

چو سیماب از خطر در اضطرابست

چو سیماب‌ست مه بر کف مفلوج

بجز یک شب دگر در انسکابست

به هر سی شب دو شب جمع‌ست و لاغر

دگر فرقت کشد فرقت عذابست

اگر چه زار گردد تازه روی‌ست

ضحوکی عاشقان را خوی و دابست

زید خندان بمیرد نیز خندان

که سوی بخت خندانش ایابست

خمش کن زانک آفات بصیرت

همیشه از سؤالست و جوابست

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.