خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!

چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!

چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی

که گویی که هرگز مرا خود ندیدی

مها، بار دیگر نظر کن به چاکر

چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی

تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم

چو می در تن بنده هرسو دویدی

تو باز سپیدی، که بر من نشستی

ربودی دلم را، هوا بر پریدی

دلم رو به دیوار کردست ازان دم

که در خانه رفتی و رو درکشیدی

اگر جان بخواندم ترا راست گفتم

که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی

به فریاد من رس، که این وقت رحمست

که صد جا به فریاد جانم رسیدی

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.