خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۰۴۱

غزل شمارهٔ ۳۰۴۱

اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری

شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری

چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق

کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری

چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل

چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری

ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری

درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری

چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی

زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری

که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را

شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری

هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد

هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری

حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل

چو جوله‌ست نداند طریق جنگ و سواری

برادر و پدر و مادر تو عشاقند

که جمله یک شده‌اند و سرشته‌اند ز یاری

نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان

دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری

مکش عنان سخن را به کودنی ملولان

تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.