خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۹۹۵

غزل شمارهٔ ۲۹۹۵

اندر میان جمع چه جان است آن یکی

یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

سوگند می‌خورم به جمال و کمال او

کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی

بر فرق خاک آب روان کرد عشق او

در باغ عشق سرو روان است آن یکی

جمله شکوفه‌اند اگر میوه است او

جمله قراضه‌اند چو کان است آن یکی

دل موج می‌زند ز صفاتش ولی خموش

زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی

روزی که او بزاد زمین و زمان نبود

بالاتر از زمین و زمان است آن یکی

قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان

تا من نگویم این که فلان است آن یکی

هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد

گویم که ای خدای چه سان است آن یکی

گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن

زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی

پیشش تو سجده می‌کن تا پادشا شوی

زیرا که پادشاه نشان است آن یکی

گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست

اندر گمان مباش که آن است آن یکی

گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش

گفتا عجب مدار چنان است آن یکی

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.