خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۷۶۰

غزل شمارهٔ ۲۷۶۰

با دل گفتم چرا چنینی

تا چند به عشق همنشینی

دل گفت چرا تو هم نیایی

تا لذت عشق را ببینی

گر آب حیات را بدانی

جز آتش عشق کی گزینی

ای گشته چو باد از لطافت

پرباد شده چو ساتگینی

چون آب تو جان نقش‌هایی

چون آینه حسن را امینی

هر جان خسیس کان ندارد

می‌پندارد که تو همینی

ای آنک تو جان آسمانی

هر چند به صورت از زمینی

ای خرد شکسته همچو سرمه

تو سرمه دیده یقینی

ای لعل تو از کدام کانی

در حلقه درآ که خوش نگینی

ای از تو خجل هزار رحمت

آن دم که چو تیغ پر ز کینی

شمس تبریز صورتت خوش

و اندر معنی چه خوش معینی

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ – ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *