خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

ز هر چیزی ملول است آن فضولی

ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه

مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

بگفتم عین انکار تو بر من

نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی

مرا گفت او تناقض‌های بینا

بود از مصلحت نه از بی‌اصولی

محالی گر بگوید مرد کامل

تو عین حال دانش ای حلولی

گهی درد که داند گه بدوزد

گهی شاهی کند گاهی رسولی

به تأویلات تو او درنگنجد

که تو هستی فصولی او اصولی

ز خود منگر در او از خود برون آ

که بر بی‌حد ندارد حد شمولی

خمش ای نفس تازی هم بگویم

دوباره لا تقولی لا تقولی

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.