خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۶۹۸

غزل شمارهٔ ۲۶۹۸

خداوندا زکات شهریاری

ز من مگذر شتاب ار مهر داری

هلا آهسته‌تر ای برق سوزان

که شد چشمم ز تو ابر بهاری

نمی‌تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

عنان درکش پیاده پروری کن

که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری

جدایی نیست این تلخی نزع است

گلوی ما به هجران می‌فشاری

چو سایه می‌دود جان در پی تو

گذشت از سایه جان در بی‌قراری

به روی او دلا بس باده خوردی

بدین تلخی از آن رو در خماری

چه باشد ای جمالت ساقی جان

خماری را به رحمت سر بخاری

نه دست من گرفتی عهد کردی

که ما را تا قیامت دست یاری

ز دست عهد تو از دست رفتم

به جان تو که دست از من نداری

کی یارد با تو دیگر عهد کردن

که تو سنگین دلی بی‌زینهاری

تو خیره کشتری یا چشم مستت

که بر خسته دلانش می‌گماری

حدیث چشم تو گفتم دلم رفت

به دریای فنا و جان سپاری

دل من رفت عشقت را بقا باد

در اقبال و مراد و کامکاری

بزی ای عشق بهر عاشقان را

ابد تا کارشان را می‌گذاری

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.