خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

چو عشق آمد که جان با من سپاری

چرا زوتر نگویی کآری آری

جهان سوزید ز آتش‌های خوبان

جمال عشق و روی عشق باری

چو جان بیند جمال عشق گوید

شدم از دست و دست از من نداری

بدیدم عشق را چون برج نوری

درون برج نوری اه چه ناری

چو اشترمرغ جان‌ها گرد آن برج

غذاشان آتشی بس خوشگواری

ز دور استاده جانم در تماشا

به پیش آمد مرا خوش شهسواری

یکی رویی چو ماهی ماه سوزی

یکی مریخ چشمی پرخماری

که جان‌ها پیش روی او خیالی

جهان در پای اسب او غباری

همی‌رست از غبار نعل اسبش

بیابان در بیابان خوش عذاری

همی‌تازید عقلم اندک اندک

همی‌پرید از سر چون طیاری

همین دانم دگر از من مپرسید

که صد من نیست آن جا در شماری

من آن آبم که ریگ عشق خوردش

چه ریگی بلک بحر بی‌کناری

چو لاله کفته‌ای در شهر تبریز

شدم بر دست شمس الدین نگاری

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.