خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۵۱۰

غزل شمارهٔ ۲۵۱۰

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی

برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه

که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی

مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر

که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی

شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را

بدان کس گو که او باشد چو تو بی‌عقل و هیهایی

یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش

بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی

چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم

همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی

به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو

بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی

نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش

که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی

مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی‌دانی

که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی

مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید

که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.