خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۴۸

غزل شمارهٔ ۲۴۸

گوش من منتظر پیام تو را

جان به جان جسته یک سلام تو را

در دلم خون شوق می‌جوشد

منتظر بوی جوش جام تو را

ای ز شیرینی و دلاویزی

دانه حاجت نبوده دام تو را

کرده شاهان نثار تاج و کمر

مر قبای کمین غلام تو را

ز اول عشق من گمان بردم

که تصور کنم ختام تو را

سلسله‌ام کن به پای اشتر بند

من طمع کی کنم سنام تو را

آنک شیری ز لطف تو خوردست

مرگ بیند یقین فطام تو را

به حق آن زبان کاشف غیب

که به گوشم رسان پیام تو را

به حق آن سرای دولت بخش

بنمایم ز دور بام تو را

گر سر از سجده تو سود کند

چه زیانست لطف عام تو را

شمس تبریز این دل آشفته

بر جگر بسته است نام تو را

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.