خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۳۸۳

غزل شمارهٔ ۲۳۸۳

عشق تو از بس کشش جان آمده

کشتگانت شاد و خندان آمده

جان شکرخای است لیکن از توش

شکری دیگر به دندان آمده

دوش دیدم صورت دل را چنانک

باز خوش بر دست سلطان آمده

صید کرده جان هر مشتاق را

پر پرخون سوی جانان آمده

جمله جان‌ها سوی تو آید بود

یک جوی زر جانب کان آمده

گفتمش از عاشقان این خون ز چیست

ای تو از عشاق و رندان آمده

گفت خون باشد زبان عاشقی

عشق را خون است برهان آمده

بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست

راست گویم نور یزدان آمده

درد درد شمس تبریزی مرا

لحظه لحظه گنج درمان آمده

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.