خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود

از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را

ز من دیوانه‌تر گشتی ز من بتر بشوریده

قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت

در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده

یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است

نثار خاک جسم او چه باران‌ها بباریده

قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش

خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده

ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد

بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده

که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت

به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده

به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین

شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.