خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۲۶

غزل شمارهٔ ۲۲۶

برفت یار من و یادگار ماند مرا

رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا

دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم

فرات و کوثر آب حیات جان افزا

چرا رخم نکند زرگری چو متصلست

به گنج بی‌حد و کان جمال و حسن و بها

چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست

ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا

ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم

رسد چو می‌زندش آفتاب طال بقا

اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست

کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا

الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی

گواه گفت بلی هست صد هزار بلا

بلا درست و بلادر تو را کند زیرک

خصوص در یتیمی که هست از آن دریا

منم کبوتر او گر براندم سر نی

کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا

منم ز سایه او آفتاب عالمگیر

که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما

بس است دعوت دعوت بهل دعا می‌گو

مسیح رفت به چارم سما به پر دعا

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.