خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۲۳

غزل شمارهٔ ۲۲۳

کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا

درافکند دم او در هزار سر سودا

بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفت

من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا

اگر زمین به سراسر بروید از توبه

به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا

از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد

علو موج چو کهسار و غره دریا

میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست

که نیست لایق آن روی خوب از آن بازآ

مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش

که کارهای تو دیدم مناسب و همتا

چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق

ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا

حلاوتیست در آن آب بحر زخارت

که شد از او جگر آب را هم استسقا

خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد

چو درد عشق قدیمست ماند بی ز دوا

وگر دوا بود این را تو خود روا داری

به کاه گل که بیندوده است بام سما

کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش

چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا

چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه

میان زهرگیاهی چرا چرند چرا

دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست

به جان جمله مردان بگو تو باقی را

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.