خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۲۱۲

غزل شمارهٔ ۲۲۱۲

تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر

صدفی است بحرپیما که در آورد به دست او

چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهتر

که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او

چه بهانه گر بت است او چه بلا و آفت است او

بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او

شده‌ایم آتشین پا که رویم مست آن جا

تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او

به کسی نظر ندارد بجز آینه بت من

که ز عکس چهره خود شده است بت پرست او

هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر

که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او

نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستم

که حریف او شدستم که در ستم ببست او

تو اگر چه سخت مستی برسان قدح به چستی

مشکن تو شیشه گر چه دو هزار کف بخست او

قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم

مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او

تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود

بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.