خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۱۴۱

غزل شمارهٔ ۲۱۴۱

ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او

چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او

چیست مراد دل ما دولت پاینده او

چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او

رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او

چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو

چون سوی درویش رود برق زند ژنده او

هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او

هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او

ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند

فخر جهان راست که او هست خداونده او

ای خنک آن دل که تویی غصه و اندیشه او

ای خنک آن ره که تویی باج ستاننده او

عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما

صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او

گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر

خوش مگسی را که تویی مانع و راننده او

نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او

دام بود دانه او مرده بود زنده او

بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را

در دو هزاران نبود یک کس داننده او

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ – ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *