خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۱۱۴

غزل شمارهٔ ۲۱۱۴

بانگ برآمد ز دل و جان من

که ز معشوقه پنهان من

سجده گه اصل من و فرع من

تاج سر من شه و سلطان من

خسته و بسته‌ست دل و دست من

دست غم یوسف کنعان من

دست نمودم که بگو زخم کیست

گفت ز دست من و دستان من

دل بنمودم که ببین خون شده‌ست

دید و بخندید دلستان من

گفت به خنده که برو شکر کن

عید مرا ای شده قربان من

گفتم قربان کیم یار گفت

آن منی آن منی آن من

صبح چو خندید دو چشمم گریست

دید ملک دیده گریان من

جوش برآورد و روان کرد آب

از شفقت چشمه حیوان من

نک اثر آب حیاتش نگر

در بن هر سی و دو دندان من

آب حیات است روانه ز جوش

تازه بدو سدره ایمان من

بنده این آبم و این میراب

بنده تر از من دل حیران من

بس کن گستاخ مرو هین خموش

پیش شهنشاه نهان دان من

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.