خانه | مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۰۶۳

غزل شمارهٔ ۲۰۶۳

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان

باغ خدایی درآ خار بده گل ستان

جامه تن را بکن جان برهنه ببین

جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان

هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها

قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان

آمد امروز یار گفت سلام علیک

چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان

خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج

خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان

لعل لب او که دور از لب و دندان تو

خواند فسون‌های عشق خواجه ببین این نشان

آمد غماز عشق گفت در این گوش من

یار میان شماست خوب و لطیف و نهان

دامن دل را کشید یار به یک گوشه‌ای

گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان

گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من

شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان

و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را

و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

درباره مولوی

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی و مولانا و رومی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ، یا وخش، – ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) (۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی) از مشهورترین شاعران ایرانی‌تبار پارسی‌گوی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.